تبليغاتX
سفرنامه


باران،از آغوش خیالهای آسمان،دانه دانه رخساره بی تاب زمین را تسکین می دهد و شکوه شیرین اشتیاق را سیراب می کند.
باران،حواشی زنگارهای محنت را با دلدادگی بسیار می زداید و نفیر پرزخم فاصله را با فریادهای ممتد خواستن مرهم می نهد.
تو از رنگ بارانی!میهمان پرمهر ساحل،با انبوهی از طنین عاطفه،همراز تنهایی آفتاب و سرچشمه سرخ مهربانی.
باران،در طراوت کوچه های امید،شوق وصال را سخاوتمندانه تفسیر می کند و او که سفیر خسته دیروز است از نگاه لبخند بهار، فصل شکفتن شبنم را تا سرود صبح انتظار می کشد.
باران،موهبت مونس دلها بر اریکه شکسته زمینیان است و تشویش غمناک برگ، در  هوای همراهی اوست که آرام می شود و این آرامش اکنون جاودانه است با زمزمه توکل و صبر.
تو ای همنشین دوردستهای نزدیک که عاشق بارانی،فسانه خاطرات حزین را با یاد بی رحمی غروب تعبیر نکن،زین رو که ترنم لبهای پنجره با نجابت لبخند رویایی تو مسرور  است.
آنگاه که قاصدک بهار،تندیس دلخوشی های بی دلیل را می سراید او در اوج دلتنگیهای خسته سکوت فرو رفته تا شاید آسایش خورشید را در طلیعه انتظار،احساس کند و ...
مي دانم که نجابت نگاهش، آلام سنگین شب را  تنها به  شوق پرواز نسیم  مرور مي کند.
ای ترنم زلال باران!بشنو که همسفر آشنای کویر، در نجوای خاکستری هجر،پیوند شیدایی مهتاب را خالصانه دعا می زند. 


نويسنده : حمید روحانی ساعت 18:56 تاريخ جمعه ششم اسفند 1389
دسته بندي :

لينک مطلب


می نویسم.می نویسم تا آغاز بی قراریهای رفته و آمده را دوباره در سرحد نجابت چشمهای سکوت جستجو کنم. باشد که قاموس ناتمام خاطره ها در گذرگاه گنگ فاصله ها خاموش نگردد و تصنیف بودن،از پنجره نیمه باز طلوع به گوش رسد.
حالا که قاصدکهای خیالی اکنون،از کوچه ساران بی تاب دل می گذرد تو نیستی تا بی آشیانی پرستوی شب را در گرمی دستهای امید مرحم نهی.
زمستان است.زمستان است و سودای بی رنگ فراق، در سوگواری دل خستگی ها پرسه می زند و من اینجا آفتاب کم فروغ حضور را در گذرگاه خاکستری غروب تصویر می کنم.
اما می دانم که پایان یخبندان عاطفه را تا آغوش پرمهر خواستن راهی نیست و یقین اشکهای بی تاب بهار،خوابهای پریشان خزان را بی تعبیر می کند. و باز میهمان حزین انتظار،پاداش صبوری دیروز را از لبخند سرخ صبا خواهد ستاند.
و باز در پیوست رنگین آینه ها،زمزمه مناجات ساحل به گوش می رسد،آنگاه که تو در محراب زلال نسیم،آرامش مهتاب را فریاد زدی، دانستم که تمنای همیشه باران،ترسیم مهربانی آسمان است.
و شاید تکرار یادگاران دیروز، بازهم پیوند بی دغدغه فرداست.


نويسنده : حمید روحانی ساعت 23:12 تاريخ پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
دسته بندي :

لينک مطلب


 

این آغاز سلام است!


نويسنده : حمید روحانی ساعت 0:0 تاريخ پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
دسته بندي :


به حوالی کوچه های پایان که نزدیک می شوی انگار بغض نشکفته ای در تنگنای حکایت خاطرات فرو می رود و باز خیالهای قاصدک رفته از صحنه چشمهای اکنون مرور می شود.
بر همراهان کلبه خاکستری سفر که نامه گاه به گاه خیالی دور را با چشمهای پرمهر خود مشایعت کردند درود می فرستم و از یکتای بی همتا برای مهربانان این دیار آرامش و شادمانی و عاقبتی نیک خواهانم.
یقین هرکه هرچه گفت از سوی صداقت و  سماحت بود و برای آنانی که ذوق همراهیشان شهد تلخی بر کامم فزود بازهم سلام می فرستم.
برای همسفر آشنایی ها و مسافر رویایی مهتاب که تمثیل زلالی باران و لطافت سبزه زاران و پاکی شبنم و صداقت پنجره و احساس طلوع است بهترین های زمین و آسمان را آرزومندم. 
از پاییز آن سال که پای در این خانه گذاشتم تا حالا که رخت از این منزلگاه مجاز می بندم فاصله هاست اما انگار میان آن سلام و این والسلام چشم بهم زدنیست و هرچه بوده صفا و صمیمیت و اخلاص بود. بدرود
. 


نويسنده : حمید روحانی ساعت 22:46 تاريخ شنبه بیست و هفتم شهریور 1389
دسته بندي :


صبا در زیر باران شکوفه های رسیده از دشت گلپونه های وحشی که نسیم روی خوبی ات بر آن جاریست،در رقص شاپرک ها،پیام قاصدک های مسرور را برایم جاری می کنی،با عطر خوش شالیزارهای رسته در کنار جویبار ها.
تو آن گلواژه خوشرنگ سرزمین نو بهارانی که شعله های شورانگیزت در نوای صبحگاهان خالی از آرزو هایم ساز امیدها را می نوازی.
منم آن باغبان فریادرس صنوبرها و شمشادهای سلسله وار آراسته در دشت جنونم که در فروغ تابیده از آفتاب رویت و در بارش باران نگاهت محو می شوم و مرا تسکین دوباره ای می بخشی.
بدان به آشیانه گل های پژمرده در قله سرزمین های بی کسی ام تابش و بارش را در هم زنجیر می کنی و منور وار می درخشی.
ای دم مسیحا نفس بیا که چلچله ها در غبار خیال خاطره ها کام از دل زدوده و از فراق حریم دلجوی گلشن عشرت افگار گشته اند.
بیا و ریسه های حصار سپهر را بگشا و نور مهتابی ات را بر من بتابان،ای عاطفه خجسته پیغام که خرم از گل رویت،شاهراه عطر گل ها را از حلقه های انحصار فراز کرده ام.
عزم دیار دیدارت،سرزنش های حرمان را سرگران کرده .پس نازنینم با چنگ و ملودی افسونگری ات نتی خوش طنین را بر لب گیتار سایه سارهای شب بنواز. 


نويسنده : حمید روحانی ساعت 20:39 تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389
دسته بندي :


ساعت،لحظاتی از وقت بی تابی شاپرک افسوس گذشته و چشم های بی خواب شب از اضطراب ابرهای سرگردان خواستن،رو سوی دلخوشیهای مهتاب است.
نمی دانم حلقه تقدیر سکوت در پستوی بی قراری ها،میزبان کدام طلسم گمشده اندوه است اما دانم تعبیر زمزمه رویایی بودن،در دستهای پرستاره مسافر مهتاب جاریست.
و من از جوشش نگاه همسفر آشنایی ها به تولد همیشه احساس رسیدم و صدای مهربانی باران، از راز زلالی اشکهای خزانی شبنم پیداست.
باز هم فریاد شب در گوش شمعدانی خفته بر ایوان سنگی تردید نجوا می کند و از تاقچه ممتد انتظار،تباهی زنجیر فراق و مرگ فاصله ها را شماره می کنم.
گفتی قاصدی قریب در راه است تا شاید پایان قصه تردید و آغاز رویش لبخند و تبسم جاودانه نسیم و بیداری غنچه امید را سخاوتمندانه به تو تقدیم کند و در این خلوتگاه دلتنگی ها ،عاجزانه دعا برآورم که زخم این دلشکستگی های بسیار، همراه با شعله های اشتیاق نگاه،مرحمی دوباره بیند.
و تو ای سرخیل بی بدیل عاطفه ها ! گرچه همجوار دلخستگیها و میهمان ساحل رنجور خاطره ای،اما بدان طلوع پنجره و  صداقت صبحگاهان با گلپونه هایی سرشار از مهر خورشید، التهاب سرگردان افسون را به عطر کوچه یکرنگی و پرواز می رساند.
ای چله نشین سایه سارها،از حصار حرمان و پیله افگار بیرون آی،آن گاه خواهی دید کسی پشت خیابان موعود،در کمین گشایش دربهای آرامش و یقین است تا سایه های خاکستری عشق از پس دیوار لجاجت و تشویش نمایان شود و باغبان دل سخت و  لجوج،رخصت همکلامی با حقیقت مهربانی و  همنشین یادگاران آرزوها و فروغ خوش یمن عشرت را مهیا سازد.
گویی نفسهای قاصدک تقدیر در سینه سرد بودن حبس شده و شمارش معکوس پیوند،در صحن جادویی وصال به حرکت درآمده و ناقوس پررنج زمان،این بار از سمت دوردستهای نزدیک،آهنگ نیمه جان موافق ساز کرده.
باورت هست که فرصت های رفته و آمده در پای تجاهل و تشکیک قربانی گشته و آخرین منشور این داستان حزین، باید و باید و باید به اوج شادمانی پیچک و سرور چشمه ساران وصل رهنمون شود . . .
 


نويسنده : حمید روحانی ساعت 21:1 تاريخ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389
دسته بندي :



ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
                                           
                                             بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
                                           
                                           لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
                                         
                                       فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
    
                                      کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
    
                                      بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
    
                                 زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
   
                                              دیوار زندگی را زینگونه یادگاران

این نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
   
                                         تا در زمانه باقیست آواز باد و باران


نويسنده : حمید روحانی ساعت 23:27 تاريخ یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389
دسته بندي :


هنوز حزن شکسته فریاد در کمین تنهایی پنجره بر سیمای معصوم خاطره ها پنجه می کشد و باز سایه های شوم تردید به جرم دلتنگی های قاصدک خیال،صبح و شام سیاهی می فشاند و هنوز سبوی تشنه کامی مسافر دلخستگی ها در جام خزانی ساحل سردرگم است.
آری،او که تفسیر آسمانی بودن در سایه سار مهربانی خورشید بوده و هست اینک وصله ناپیدای ابهام را در اوج غربت آشنایی ها به تارهای پرآشوب هجران پینه زده و شاید بی خبر است که غزال دلشکسته غروب،دیرزمانی در ظلمات حسرت و حرمان ناپدیده گشته.
هنوزهای من  یک  به  یک در  کوره  راه  خاکستری تکرار نمایان است و هنوز نمی دانم زچه  رو  رازهای یکرنگی  مسافر مهتاب در بن بست کوچه همسفر بی وفایی ها به چنگ افتاده.
و وای بر تو که بی هیچ بهانه و تنها با یک توصیف معجزه مجازی باران،پنداری هستی  همیشه تو در جستجوی دستهای بیگانگی است! غافل از این که بی آشیان زخم خورده ز بیدادها از آن کلبه و اهالی سایه ها تنها نامی داند و بس.
برایت خواندم که این راز سربه مهر در پستوی پیچ در پیچ فراق مستور شده و نمی دانم تو در امتداد شوم بی قراری ها به دنبال کدام حادثه ای؟
تو را چه می شود آن گاه که زلالی طلوع و شوق نسیم را انکار می کنی و رنجهای صنوبر افسوس را در خزان بی گناهی باغ طفره می روی و صد اندوه که نفسهای کهنه حزین در سوگواری مرگ انصاف به رنگ آه شده.
عجبا که شرح بی رحمی تقدیر و عرصه دردناک بی رحمی های بسیار را به چشم خویش دیدی و حال پنداری که هجمه سیاه فاصله ها تنها طفیلی رخساره پردرد توست و صاحب تلخ سکوت، اوج منشور وفاست!
این نیز بگذرد،اما دانی قلم فرتوت و تکیده عزلت نشین دوردستها،خسته تر از رنجهای پیوسته کویر است و تنها شوق خیالهای مبهم دیروز و دلخوشی های رویایی فردا، امید را به باغبان دلدادگی ها نوید داده.
باز تو را می شناسم، تو به پاکی و نجابت باران و به شیدایی بهار و به آرامش مهتاب مانی و حلقه بی تکلف اشک بر گونه های شقایق و اشارت چشمه ساران عاطفه ای.
تو درخشان ترین شعله پرمهر خواستن در گلستان آتشین وصال و طنین شوریدگی پرواز در عمق نوازش چشمه سارانی و یقین در خاطرت هست که:
گرچه شب زمزمه هجر فراوان دارد،صبحدم چون که بیاید شبنم،یادگاری زشیدایی باران دارد... 
 


نويسنده : حمید روحانی ساعت 20:32 تاريخ جمعه نوزدهم شهریور 1389
دسته بندي :


صدای حضور پرواز از صحن دوردست های نزدیک،چاووش لبخند سفیر آشنایی است، بسان تخیل بی تاب دلم در پایان وسوسه هجر از فراز حریم باران.
گفتی میهمان کبوتران یکرنگ عاطفه ای تا آرزوهای پرستوی وصل را به حرمت غریبی مهربان،حاجت روا کنی و دستهای آسمانی تو میزبان تمنای شب در سیمای جاودانه احساس است و سجاده یکرنگی ات فروغ شیدایی پنجره.
بخوان تا بدانم که نجوای خالصانه گلبرگ در سوگواری مرگ خاطره، کدامین شرنگ خواستن را جاودانه کرد و این سرفصل مکرر دلتنگی و عطش دیدار،در کدامین صبح امید به طلیعه منشور وصال رهنمون گردد.
به یاد آور طنین کاروان گمگشته دیروز را در سوگ قصه شبنم و در همیشه غروب که تو  عاجزانه تولد دوباره قاصدک خیال را در کلبه دلدادگی شمع صدا می زدی.
گفتی که کابوس تردید و فراق در جولانگاه خونین انتظار را مستانه شکستی و دل به شکیبایی آفتاب و صبوری رود سپردی و این جا بود که من نام تو را از گوشه موسیقی چشمه ساران و جوشش پرتلاطم آبشار و صداقت شکوفه و نجابت طلوع و حقیقت پروانه و یکرنگی ساحل و آغوش بهار و اشتیاق باران شنیدم.
کاش و ای کاش کمی از شعاع دردها و مساحت رنجهای بی شمارش ات فرو یابد که منادی پرواز از سمت گل عذاران عشرت مژده داد که در همسایگی کلبه فردا، طراوت نفسهای شورانگیزت افزون و شعله های بیداد تنهایی با گامهای شکسته سکوت تو خاموش گردد.
با آن که سودای رنگارنگ و  شعبده عشق چوبین در بازار مکارگی و ریا در طریق رونق است این تو هستی که زمزمه اخلاص را در محراب سبز خورشید گستراندی و من زلالی نگاه را از  رویای جادویی چشمهایت آموختم.
هرگاه به آرامش بوسه های برگ و نوازش مهربانی شبنم می نگرم اشتیاق پرتخیل یادگاران مخملی تو بر تجسم قلبم نقش می زند، همچون انعکاس تصویر صنوبر عاطفه در آیینه آشنایی ها.
یاد تو نوازش گلپونه های لطیف خاطره هاست و نام تو عصاره روشنایی بودن و کلام تو تلخیص سرمشق یکرنگی ها و صدایت خروش دلربایی نسیم اما دریغ که سرگذشت مبهم افسوس،حضور فاصله را در میان هست های من و تو غمگینانه حکایت می کند و هنوز نمی دانم چرا عطر گلواژه های مرواریدی تو در اقیانوس سحرآمیز وفا ،تمثیل ماندگاری شقایق است...
باز اما تکمله همکلامی من با تو این است ای مسافر مهتاب...
تویی که بهترین حکایت خواستن،زیباترین سرود عاطفه و دلرباترین خورشید شیدایی در باغ جادویی احساسی،همچون پرنده ای که پایان تازیانه های تلخ قفس را در اسارت دلشکستگی ها نجوا می کند من شکسته بال، در شوق نوازش یادگاران مهربانی تو، چشم به راه پروازم...
 


نويسنده : حمید روحانی ساعت 21:0 تاريخ یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389
دسته بندي :


 صبا آن سوی شامگاهان غریب،شمیم خوش یمن آرزو را در پیوست آرامش چشمهای خفته انتظار تصنیف کرده و سکوت شب از گوشه مروارید نگاه مهتاب،فصل میلاد عشق ازلی در رخساره یادگاران دیروز است.
و یاد من هر دم،لبریز گمگشتگی های پرسرگذشت،افتاده در بن بست سراب هجر،و در  زیر  آسمان دلواپسی های بی حاصل  غوطه ور .  اما بی قراری هایم در خیال وصل رویایی تو  سرشار امید.
نیک می دانم که برهوت انتظارت از خارهای دورنگی و جفا مشحون است ولی گامهای مسافر مهتاب استوارتر از سترگی بی رحمی هاست.
شکوه بغض آلود نگاه تو، نشان از تلخی سایه های سرد فاصله بر پیکر بی جان خاطره هاست اما غافل نشو که صداقت بیکرانه طلوع در صبحگاهان اشتیاق،پایان خستگی قاصدک مهربانی است.
گفتی اسرار کلبه خاموش خزان را در ضجه دلتنگیهای شاهپرگ تفسیر کن و پاسخم  شنیدی که این شمع نیمه جان دلخوشی ها،هنوز چشم به راه شهسوار قصه توست تا سرشت عاطفه را کریمانه به چشمهات تقدیم کند.
راستی!دیشب صحرای بی تاب دلم پر بود از هجوم سایه روشن های پرحجم  احساس و به یاد آوردم تمنای کلام تو را که زلالی اشکهای دلشکستگی ات را با بوسه های عاجزانه به مسافر رفته دوردستها هدیه دادی.
مراد از نگاشتنم،تسکین پریشانی یگانه هم راز است که پندارم شیدایی سحرامیز زمان،تصویر ناقوس بی تاب دلش را  به پریشانی افسون بدل کرده و حال دست هایم در مسیر آسمان است تا حسرت ممتد و آه بیکران او شاید در چمن زار شکیبایی و قرار آرام گیرد.
بازهم از تو می گویم،تویی که نمی شناختمت! تویی که از سوی مهربانی ظهور کردی تا رازهای مبهم دیروز را در حلاوت پرمعنای خواستن به زمزمه های خجسته نوید گره زنی بلکه تحمل تازیانه های تردید و فراق تو با دلربایی آغوش شبنم سهل گردد. 
کلام تو،چاووش رنج و سروش بیداد است،رنجی از یکه تازی بغض و حسرت در لابلای گم شدن خاطره ها و دریغا که همنشین پنجره خورشید،ابرهای ممتد افسوس را در پیرایه های جادویی اشک مستور می کند.
پایان سخنم با تو کلامی است:
ای نسیم  پرسحر،ای طلوع پرمهر،ای همه راز حزین،ای غزال بودن،ای زلال تنها،منشین در غم گل، پای در بستان کن، خارها جمله شکن،بنگر ساحل را و شمیم باران که رسد از بر صبح تا بگیرد دستت، و تو را شاد و غمین،براهند از هجر و سپارد قلبت به حریم فردا.... 
 


نويسنده : حمید روحانی ساعت 20:59 تاريخ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389
دسته بندي :