وطن یعنی همی آیینه جان
وطن یادش کنم با چشم گریان
وطن مصداق عشق بی نهایت
زتلخی و شعف داره حکایت
وطن درمان هر درد نهفته
که مهرش از درون دل شکفته
وطن تسکین آلام شبانه
در این غربت سرای بی نشانه
وطن احساس بی همتای بودن
به تشبیهی سر و دل را ربودن
وطن میراث اجداد و دلیران
که ایمن داشتند این خاک ایران
وطن اسطوره صبر و شهامت
فداکاری و ایمان و شهادت
وطن از ساحل دریای مازن
در آن سبزینه ای هر کوی و برزن
وطن یعنی خلیج بیکرانش
و نام فارسش در روح و جانش
وطن کرد و لر و ترک و جنوبی
که جمله با صفا،لبریز خوبی
وطن دریا و جنگل با کویرش
خدایا هیچ وقت از ما نگیرش
وطن پاییز و تابستان داغش
بهار و زمهریر سرد نابش
وطن تهران و دود و بوق و ماشین
ولی بازم به از هرچین و ماچین
وطن جایی که پرپر می زنه دل
ببینه آن شبستانها و منزل
وطن گنجینه پنهان و پیدا
زاسراری که دل می کرد شیدا
وطن دانی سر آمد انتظارم
ندارم طاقت دوری ندارم
بهانه نوشتن این شعر کم بضاعت سفری است که در پیش دارم برای اومدن به ایران عزیز.
ریزش باران موسیقی دل انگیز اشکهای آسمان در جان تشنه زمین است...
می دانی هر جا روی آسمان همین رنگ است و شرشر بارانش به یک گونه،گرچه ابرهای این دیار رنگش آسمانی نیست اما پندارم که باز زیر بارانش باید رفت...
صدای باران که می آید خوش دارم در مسیری لبریز از گلبوته های سرخ گون در
معیت غرش رعد و انعکاس برق روان شوم...
یادت هست گفتی که زیر نم نم باران دویدن آغاز کنیم؟همسو با عبور لحظه ها از کنار آرزوهای خیال...
زیر باران باید رفت در فصل تولد رویاهای کودکانه به شوق دیدن درب چوبی خانه مادربزرگ در دهکده ای که دیوارهایش گل سفید داشت...
کجایی همبازی عهد قدیم؟ کجایی محرم رازهای کودکی؟ بیا تا دوباره با صدای صوت انگشتان کوچک تو شتابان به سوی انتهای دانه های باران بگریزیم...
کجایی تا چکمه های آب اندود را بتکانیم و دوباره حرکت اغاز کنیم و زیر باران
راهی شویم که تو نیک می دانی زیر باران باید رفت...
الهی! ما را پیراستی چنانکه خواستی
الهی! نه خرسندم نه صبور، نه رنجورم نه مهجور
الهی! تا با تو آشنا شدم، از خلایق جدا شدم، در جهان شیدا شدم، نهان بودم پیدا شدم...
الهی نام تو ما را جواز،مهر تو ما را جهاز،شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان...
الهی ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی...
الهی ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای حکیمی که روندگان تو را از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم...
الهی کجا باز یابیم آن روز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم...
الهی از آنچه نخواستی چه آید و آن را که نخواندی کی آید. ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب خودش در جوار است و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است...
الهی هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت...
لحظاتی در خلوت شوریده حالی خود جستی بر بیرحمی زمانه وامانده زدم.گویی که هست و بود و نبودم در سنگینی صلابت انتظار به رعشه افتاده.لبخندهایم در غبار پرتلاطم اضطرابی سرد مدفون شده. بس که خوابهای آشفتگی قصه های پرکابوس برایم زمزمه کرده چشمهایم دست نیاز به سمت رجعتگاه آرامش درازیده. نفسها زیر تک مضراب دغدغه های فردا شوکرانی شده. پندارم کورسوی استقامتم در زیر خروارها هیمنه ثقیل روزگاران به هن هن افتاده. سنجش شتاب و کندی لحظه ها دشوار شده.کاش می شد چونانکه آن جوان سیاهپوش اهل جنوب گفت از قطار دنیا پیاده شد.اما نه،به فرض که از آن رها شدیم دوباره در چنبره روایتی پردرد گرفتارتر می شویم.اما صبر کنید شتاب نکنید.اینها جملگی گفتم و نالیدم و جوشیدم ولی یقین دارم که تک ستاره ای که روشنایی امید ساطع می کند همواره از آسمان شبم می گذرد شاید مژده فنای رنجها و تسکین آلام آورد و می دانم خواهد آورد،توکل باید کرد.........
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان زعشقت آتش افشان خوشتر است
هرکه خورد از جام عشقت ذره ای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان می سوزدم
گرهمه زهر است از جان خوشتر است
درد در من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
می نسازی تا نمی سوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالت هیچ کس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوشتر است
خشک سال وصل تو بینم مدام
لاجرم بر دیده طوفان خوشتر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوشتر است
بسیاری از اشعار بزرگان و مشاهیر ادب پارسی در اوج زیبایی و محتوا سروده شده و معتقدم تامل و اندیشه در معنای درونی سروده ها به آدمی معرفت میده. این غزل شیخ عطار و اولین بار حدود پانزده سال پیش دیدم و خوندم و همواره زمزمه کردم.امید که شما هم پسندیده باشید.
حتما شنیدید که المسافرکالمجنون.حالا این جنون برای کسانی که دائم المسافر هستن شدیدتره،خودم و عرض می کنم.خلاصه اینکه دیوانگی هم عالمی داره!هنوز از سفر کره برنگشته بودیم که دوباره رفتیم اندونزی. بزرگترین کشور اسلامی با دویست وسی میلیون نفر جمعیت که خود این کشور داستانها و حکایتها داره.
یه شعر نیمه تمام دارم هروقت که تصمیم می گیرم تکمیلش کنم دوباره راهی مسافرت و ماموریت...دعا کنید زودتر کامل بشه تا تقدیم شما کنم.
راستی تا یادم نرفته بگم تو سفر کره جنوبی که دو هفته پیش رفته بودیم متاسفانه یه صحنه دلخراشی دیدیم که هنوز هم از ذهنم پاک نشده. صحنه خودکشی یه دختر بیست و چند ساله کره ای که از بالای ساختمان شش طبقه خودش رو پرت کرد پایین و بعدش هم اجتماع مردم و اومدن پلیس و ... ما خیلی تصادفی از محل این حادثه رد می شدیم که تصاویرش و هم شکار کردیم.بله دوستان! گاهی خوشی می زنه به دل بعضی آدمها.در جریان باشید بالاترین آمار خودکشی در جهان مربوط به کره ای هاست.
دوستان و عزیزان سلام.رفته بودم سفر.سفری تکراری اما جذاب و خاطره انگیز.کره ایهای چشم بادامی ظاهرا دست از سر ما برنمی دارن.خودمون که نرفتیم حتما دعوت شده بودیم دیگه.راستش نمی خوام از حال و هوای اونجا بگم.از پیشرفت و توسعه و امکانات و.....گفته بودم که اونها یه زمانی آرزو داشتند مثل ما بشن دلیلی نداره ما هم بخواهیم مثل اونها بشیم! اما به خداوندی خدا ما هم می تونیم.نمونش همین مخترعان ایرانی که اونجا بودن بیست و دو تا مدال گرفتن و اول شدند.این نشون می ده که هوش و استعداد هست اما..........! بگذریم راستی کره ایها از بالارفتن قیمت نفت خیلی ناراحت هستند.می دونید چرا؟چون چهارمین مصرف کننده انرژی در جهانند.کلی عکس انداختیم که در فرصت مناسب تقدیم می کنم.
هفته قبل برای انجام ماموریتی راهی سئول پایتخت کره جنوبی شدیم.شنیده بودم که سئول برترین شهر الکترونیکی جهانه اما وقتی از نزدیک دیدم کاملا باورم شد.از نقشه الکترونیکی تاکسیها تا خرید و فروش اینترنتی و خدمات مجازی و همه اینها می شد فهمید که کره ای های چشم بادامی در دنیا حرفهای زیادی واسه گفتن دارن. کشوری که چهل سال قبل درامدی معادل درامد افغانستان داشت و حالا جزو دوازده کشور توسعه یافته جهان شده. یکی از معروفترین خیابانهای سئول اسمش خیابان تهرانه.خیابانی که سی و سه سال قبل به پیشنهاد شهردار وقت تهران به شهردار سئول به نام پایتخت ایران یعنی تهران نامگذاری شد. بعضی ها میگن زمانی که کره ایها خیابان تهران و واسه شهرشون انتخاب کردند شهردار سئول گفته بود خیلی دوست داریم که از نظر توسعه و فرهنگ روزی مثل ایران بشیم.ظاهرا اون شهردار وقت سئول سالهاست فوت کرده و مشخص نیست که این حرف و زده یا نه اما اگر زده باشه که .....
خیلی چیزها راجع به کره جنوبی هست که می تونم بگم.فعلا به همین مقدار بسنده می کنم تا بعد...


دیشب مهمان شبستان رویایی ام بودی. بودی و نبودی،رویت دریایی و من در کشاکش زنگارشب هرچه دیدم دریا بود و رویا بود. چو در من نگریستی بهتم فراگرفت. چشمانت می درخشید و نگاهت می شورید.زمان به سرعت لحظه می گذشت، باز هم هرچه بود خیرگی بود و برق نگاهی که سفیر جرقه مهربانی اش از کنار پیکر بهت زده من در انتظار اصابت احساس گذشت.
افسوس که جز چشمان آتشینت هیچ ندیدم. چرا رخ پنهان داشتی، زچه رو پرده از مشتاقت برنداشتی؟ چه شبها که با نجوای نام اهورایی ات،در انتظار نشستن تصویر تو در جام خیالم سربر بالین اشتیاق نهادم، شاید از دیدن عکس روی تو در جام مستی خویش، حباب وار از نشاط کلاه براندازم اما دریغ دیشب جز سیاهی چشم لولی وش تو که نسیمی از سمت چمنگاه عاطفه همراه داشت چیزی ندیدم.
چه شبی و چه لجظه ی!کاش خواب تو از گذرگاه تکرارم بگذرد و دگربار به همنشینی و شب نشینی چشمم آید. ای عزیزتر از جان! بیا اما بی رحمی فروگذار و رخ از من پنهان مدار.